|
لب دیوار، پا تکان نشسته است کودکی به پشت بام ساکت و مغرور که شهر تمام زیر پای اوست.. دستهایم را که بگیری روح من به ارتفاع میرود کودکی به پشت بام.. + نوشته شده در 88/08/02 توسط عابر
تن تبدار با سرایت روح الهام عروج از ثانیه را در دور باطل مغفول به انتظار نشسته است.. وقتی که باید بروم تو به فکر من هستی؟ فکر به جرم تمرد جسم صلیب ساعت موهوم را به دیوار ابدی "فصل" مثل تندیس رضایت و رنج آویخته است .. + نوشته شده در 88/08/01 توسط عابر |
بر اسب هامان که میتاختیم با نگاهی برّاق و شورآمیز چون برگ برگ دفتر دردهامان را باد با خود مثال پر کاهی تا عدم برد و باران شست سطرهای پر پاییز چنان سر مست از این عشق بیهمتای شعف انگیزی که در ما رُست بی نیرنگ و دستاویز طعم شیرین آغوشت مامن امن من از هیاهوها و غوغاها از مهر لبریز وآن نیمرخ قدسی مریم وارت که خود را یگانه مرد تاریخ میدیدم در خیال و رویاها که جبریل با من گفت لبان قدسیش نوشت ! از نگاه وحشیت بود آیا نمیدانم یا که از آهوی رخسارت که خود را چون شیر میدیدم خدایا لذتِ حلال است این؟! یا که در ذهن فرسودم تمامش از خیال است این؟ - تنگاتنگ، دست در دست و کنار هم بر اسبهامان که میتاختیم فکری از سر میگذشت بغرنج و ملال آور در مسیر تازش و تاختهامان آیا هیچ دو راهی هست؟ ور چنین بود چه میشود آخر انتهای خندههامان را آهی هست؟ + نوشته شده در 88/07/25 توسط عابر |
بساطت را جمع کردی از "من" - انسانیت مضروب عاقبت طراوت مصدوم- شبیه یاد نیستم ؟! وقتی که زرد، وقتی که شب، وقتی که نیست؟! اَه این هوای تلخ.. ! مرا درست بشماری 27 سال سکوت مثل حباب در حلقه ی چشمانم گیر کرده پشت سرم راه که افتادی: این شیء مشکوک ! حجمی از جنس مخالف با دستان پهن، بوی قلم می داد انسان نخستین! قایم که شدم سکوت پشت حرف زوایای بغض را ندیدی تخت خوابیدم نگاه را به من کوچ دادی: بیا با بیا تا بیاسا التیام ذهن! بوی هبوط نمی دادم؟! این شیء مجذوب! نگاهم را اگر دیده باشی همیشه این ابتدای فصل در واژگان خیس غلت می خورد! انتشارم به سمت طراوت مرگ است.. همیشه این ابتدای فصل، حتی اگرهر بار مرا غلط خوانده باشی که چقدر به تو مغرورم انسان نخستین/مرد، کودک همیشه اگر ناموس من بوده باشی شبیه مرد نیستم؟ وقتی به خاک؟ وقتی سکوت؟ وقتی نَبَرد وقتی نبُرد؟ روسپی شده ام همبستر شبانه های تمام کام واپسینِ شب از مزد خویش که امتناع میکنم که عشق! دیگر به صلاح نیستم این شیء مطرود! + نوشته شده در 88/06/27 توسط عابر |
تو را شروع می کنم، به خود تمام می شوم به بازی تو دم به دم، حسن ختام می شوم غمی به چشم داری و دلی به خشم می بری الی لقاء می کنی؛ حمد وسلام می شوم شبیه بغض من شدی، بزرگ و کودکانه ای ترفی به کار میبرم، عذر و کلام می شوم عجب غرور می کنی، مرا عبور می کنی گهی به بوسه مستحب،گهی حرام می شوم سری به سینه ام بنه، برس به شعر نارسم مقیم شعر من شوی،مست و خرام می شوم بالا بلند عشوه گر، مرا پناه می دهی؟ به پیش چون تو پخته ای، چو خشت خام می شوم گهی که اخم می کنی، دلم چو زخم می شود طلوع صبح بوده ام، غربت شام می شوم تو رقص جسم می کنی، روح سماع می شوم منی که مست و وحشیم،ببین چه رام می شوم تو چون رسیده در خودی و من همیشه عابرم تو چون همیشه مریمی و من حسام می شوم + نوشته شده در 88/06/14 توسط عابر |
میشنوی؟! وجد حقیقت در سماع نیزار است.. در مسیر مزار ! چشمهایی، من و تو در میانهی هستی، لطایف مکرر دید.. گامهایی، من و تو نشات خستهی خاک را از انبساط صبح فراتر برد. در برآ و گذر ثانیه را پر از لرزش تشکیک کن بر در آ و لحظهی متوقف را شبیه بغض کهنهی ساعت تر کن ! شبی با قدمهای من ملازم شد سکوت غمآلودهی حرفی که در لبان وداعت بود شبی به ذهن خود خطور میکردم: شبی که قرعهی من در اتفاق ما افتاد .. بر در آ و فکر تنفس را به هوای تازهی دیگر مقطع کن در برآ و حدیث کهنهی تبسم را به لبان خستهی من مکرر کن برادرا ! ------- برای آریا که به ظاهر دور است... + نوشته شده در 87/12/08 توسط عابر |
- از انبوه تهی ها خسته ام این کوچه که به انتهای حوادث نمیرسد کجای قدیم درجا میزنم ؟ شبیه مجسمهای گلی ثانیههای کسل، تمام حوصلهام را رژه رفته اند.
خودم را به روی تمامی درها بستهام پنجرهای که بیهودگی تکرار را تابیده است. -ذهن کرمخوردهی من ! این آفت فصلی زودگذر را نگران نباش وقتی که پروانه شوند تکههای فکرت را به سمت فراموشی روزها برای همیشه ترک کنند.. - به سمت کدام حقیقت تلخ کوچ کنم که شب تاریخ زوال عبور را پشت پلکهای من حک نکند و زمین جنبش معنی را در بیخوابی قدمهای من تعبیر کند همیشه در بطالت دُور بودهام - هیچ کس حواسش نیست مردم در فاصلهی تنگ صبح و شب گیرند حاکمان در ژست آینهها محوند شاعران به استقبال مخاطب رفتند و خدا در بهشت ساختوساز دارد میروم و ساعت خدا را برایت میان دو روز همیشه خوب نوسان میدهم - کجاست آن نوسان عجیب که درش غوطه میخوردم وقتی که ظهر طعم خستگی کار و تاول میداد عشق بیمصداق می شد میوزید و اتفاقات جهان را متوازن میکرد.. - وزش فکرت مرا به گوشهی نمناک مفاهیم انداخت افتادهی کدام منظر بی حاشیه بودم؟ که خود را در رشته ی تجسم ِ من محاط کردی برخواستم و سمت قدم را معنی کردم شروع غائله آن شب بود: صراحت باد را در اندیشه برگ انکار شدیم - در لذت کدام ذائقه خوابم برد ؟! میخواستم در امتداد معابر تکرار شوم و شائبه را در مرور پنجرهها جا بگذارم من هنوز به یک شب کوچهی بیشبهه میاندیشم که مرا در کثرت معنی مفقود کند و صبح درش به طراوت موعود تفسیر شود. - ذهن خستهی من ! دیروز تو در باطن وهن گرفتار شدی حاکمان به اجرای حکم گواهی گشتند سحر، چشم هایت را بر دوبارهی تفسیر بستند و ظالمانه بر دار شدی کودکان در تقلای ترس و حزن چشم هاشان پر از انقباض سکوت شد من دوباره به خاک سرایت کردم و بر پیشانی تو مرثیه ی تاراج حقیقت حک بود تقدیم به رویا پاییزانه که شعرهایش را دوست می دارم + نوشته شده در 87/09/11 توسط عابر |
+ نوشته شده در 87/08/16 توسط عابر |
+ نوشته شده در 87/07/25 توسط عابر |
+ نوشته شده در 87/07/10 توسط عابر |
|