تبليغاتX
.

.

 

 

 

دست و پایم را بستی

انداختیم گوشه‌ی شعرهام!

دستم اگر به کاری بیاید

دلتنگت که می‌شوم/می‌نویسم

کاری که از دستم بر نمی‌آید..

نه اینکه نتوانم. میترسم!.   

مثل  وقتی که بچه بودیم

قهر که می‌کردی

تنم را می‌چسباندم گوشه‌ی اتاق

تازه می‌فهمیدم چقدر تنهام

نه اینکه از بچگی با هم بوده باشیم ...

بعد از غروب دانشکده

راه‌پله‌ها را که بالا می‌آمدم

دلم را می‌گذاشتم همانجا / پشت پنجره

سخت حواست به کارت بود

موقع برگشت

تنهاییم را که بر می‌داشتم

توی تاریکی

پله‌ها تا ابد پایین می‌رفت

نه اینکه هم‌دانشکده‌ایی بوده باشیم...

اَه این پله‌های بی‌پدر

که هیچ وقت

پایین شهر را

به بالای شهر وصل نمی‌کنند

وگر نه من تا پیش از تو

نه شوق دندان داشتم

نه غصه‌ی نان می‌خوردم

نه این که همشهری بوده باشیم...

از همان موقع توی ده

برنج بار ماشین که می کردم

جز عشق

چیزی بارم نبود!

همین نوشته را که برگردی

نگاه کن به این همه راه

به سطرهایی که آمدم

که حتی شده یک بار ببینمت

که با دست‌خط زمخت کارگری

نوشته‌ام را به تو هدیه کرده باشم

-به جهنم که در چشم شاعرها

از شعر بودن فاصله دارد-

نه اینکه از شعر، زیاد سرم نشود...!

همین که به خاطر شعرهام 

-عصبانی هم که باشی-

جوابم را می‌دهی

از سرم زیاد می‌شود

ذوق می کنم / مثل وقتی که

قهرت تمام شده باشد

اسباب‌بازیت را به من قرض داده باشی.

نه اینکه اهل اسباب بازی بوده باشم...!

+ نوشته شده در 91/01/01 توسط علی |


اين هواي عجيب

قداست تنهايي مرا

در قدمت دستهاي يخ زده ام ذوب مي‌كند.

دنبال ريگي در جسارت من نگرد!

دستم را نمي گيري و فكر مي‌كني

عشق شبيه داستان هاي محتوم

به افتادن برگ هاست

فكر مي‌كني

هميشه يك جاي رفتن مي لنگد

هميشه يك جاي مسير بايد

لغزنده از بي پروايي من باشد.

صراحت مرا

به ترديدهايت معلق مي‌كني و نمي‌بيني

چقدر از شاعر بودن متنفرم!

و تنهايي دستهام در هيچ رماني نيست..

عجيب نيست؟

تو مرا به كودكيم سراغ مي‌دهي

و حالاي در قدم مانده ام

مجذوب روشنايي دست‌هات شده‌اند

پاييز رفتنت هر چقدر هم كه سرد باشد

معصومانه كه نگاهت مي كنم

هنوز سرم گيج گرماي توست

عقلم هنوز به زمستانم قد نمي دهد...

عجيب نيست؟

اين هواي عجيب ..

+ نوشته شده در 90/11/19 توسط علی |


تمام شعرهای من سراغ چشم های توست
کجا فرار می‌کنم، که هر طرف هوای توست !

عجیب بی‌خبر شدم، ز حال و از هوای تو
خبر نگیر از این دلم، که اسیر بی نوای توست

نظر نمی‌کنی به من، دریغ و داد زین غمم
دلیل درد و آه من، غم از همین جفای توست

خیال من چون نسیم، همیشه سِیر می‌کند     
همیشه در کنار تو، همیشه پا به پای توست

به گوش من ترانه وار، لحن خوش صدای توست
به هم که چشم می‌نهم، آن رخ زهره‌ سای توست

چه می‌کنی تو با دلم، به هر وداع گفتنت
و صد وداع هم کنی، عزم من این وفای توست!

چه دلشکسته‌ام عزیز! ز شکوه‌ها و کوچه ها
تمام کوچه‌های من، طنین گام‌های توست

مرا چه طرد می‌کنی؟ گناه دیده‌ایی ز من ؟
اگر که دل سپرده‌ام، نه از من از خطای توست!





+ نوشته شده در 90/05/21 توسط علی |


گاهی به خودم فکر می‌کنم

سی‌سالم شده کار می‌کنم

سی سال دیگر که خانه دار شدم

برای همیشه روی مبل

راحت می‌نشینم و شمع می‌شمارم

شمع هایی

کنار عکسم روی طاقچه روشن شده‌اند..

گاهی به کار فکر می‌کنم

ما مهندسین، کارگران مدرنیم

پزشک‌ها چقدر وضعشان خوب است

و اگر شاعرانه عاشق یک دندانپزشک باشم

چقدر به هویت مردانه‌ام  برمی‌خورد...

گاهی به شعرهام فکر می‌کنم

که هیچ‌وقت "ترین" خاصی را

در جهان مدعی نمی‌شوند

که چقدر به کارگاه‌های شعر تف می‌کنند

و باند شاعران تپل

مثل بیلاخ سر راهشان سبزند!

گاهی به باند فکر می‌کنم

که چرا همه جا باند بازی شده؟

و فقط به باند سر عده‌ای گیر داده‌ایم

مملکت تنها زخمیست 

که بدون باند‌پیچی بهتر خوب می‌شود...

گاهی به مملکت فکر می‌کنم

که دیگر لمسش نمی‌کنم

که پر از دست‌انداز و بن‌بست شده

که چقدر بدرد رفتن می‌خورد...

گاهی به رفتن فکر می‌کنم

آلما راست می‌گفت

یک روز همه چیز تمام می‌شود.. 

 

 

 

+ نوشته شده در 90/03/14 توسط علی |


کنار خاطره ام همیشه  زرد خواهم ماند   

               به بغض شکسته ای قسم که طرد خواهم ماند

شبیه خاک، غبار خاطر باد خواهم شد

                 به گِرد  دامن  تو، همیشه  گرد  خواهم  ماند

در اضطرابم هر لحظه  ای شروع تماشایی!

                  که تا همیشه در این  پایان سرد خواهم  ماند

گلایه ندارم از صبح، اگرچه بس دیر است

                    در انزوای  هر  چه  شب  آورد  خواهم  ماند

کنایه  می زنند به  من  این  روزهای  زوج

                    جریمه   همین است  که  فرد خواهم  ماند!

عروج  کن که راضیم به  گام های رفتنت  

                    چقدر  راضیم که  من رفیق درد خواهم  ماند!

رفیق دست های تو، شبیه روزهای خوب

                    در این خیالهای خام، شبیه مرد خواهم ماند!


 

 

 

---------

سخت نگیرید، شب عیدی! خودمم بعضی ربطاشو نفهمیدم


با تاثیر از این شعر

                  

 

 

 

+ نوشته شده در 90/01/01 توسط علی |


در چشم تو چیزیست از جنس آرزو مونا !

                                                بغضی که دارد این روزهای پیش رو مونا ! 

شاید همیشه من، باید از تو شروع شوم

                                                 تنهای شبگردم  و  ایام  جستجو  مونا ! 

امشب کلافه با مداد و کاغذ نشسته ام

                                                یک جمله ی ساده ی عاشقانه کو مونا ؟

دوباره میان رفتن و ماندن شکسته ام

                                                سو سوی اسم تو در، هر دو سو مونا ! 

  عجیب در دلم افتاد "خدایا چه کنم"   

                                                افتاده ام  دوباره  من به خاک ِ  او مونا !   

نترس از اینکه من، دلم شکسته است

                                                این مرد شاید،به حادثه کرده خو مونا !

در گوشه ی لبت، غم یک حرف دیده ام

                                               چون خنجری که رفت، به قلبم فرو مونا ! 

شاید دراین غربت سطرها ندیده ای 

                                               اسمت  شده   انگار، برایم  وضو  مونا !

"گردان،د اگر دلم، روی از عشق صادقت

                                            گردم  میان ِ  شهر ، من با چه آبرو مونا؟"





- بازگشت شبلی را از "میادین ِ نبرد برای کسب ِ علم و هنر" تبریک می گوییم!                                             

 


+ نوشته شده در 89/11/28 توسط علی |


-

I respect my every little crush

respect for  my feelings..

not necessarily for you! shattered mirages! 

 

 

حسرت نمی‌خورم

برای خطوط دستم

که فال تسلیمند.

به دستانت که بوی فهم خطوط می‌دهند.

هیچ‌وقت ندیدی

پشت هر چراغی که ایستادم

از اول قرمز تا آخر سبز

همیشه زرد ماندم.

به ریش نداشته‌ام قسم

به دل ریشم

از تمام مخاطبان عام که بپرسی

از اولِ مجنون تا آخرِ  ون‌گوگ

وسطِ راه سوختم..

نبایست می‌پرسیدی   کجاها آبی نیست

که چشم سوخته‌ام

وسط صداقت پلکم گیر کند.

نبایست خیال می‌کردم

دوستِ خوب تمام می‌شویم

که مرا زیر تابلوهایت دفن کنند

و رنج ممتد لذیذ

کثافت گذشته‌ام را به فحش بکشد

گلایه نمی‌کنم

به طرح‌های ریشه‌دارت قسم..

 به دوستی که محتاج شدی

به عشقی که حریص بودی.

خودم را از وقتم زدم،

 آینده را از رفتن.

کاری که گیتار برقی نکرده بود..

در اثبات انسانیتم

شانه‌هایم از همیشه پهن‌تر است

و خطوط پیشانی‌ام گواه

که سن هیچ درختی

به رنجِ من قد نمی‌دهد.

گذشته‌ام را که محکوم کردی

به رویت نیاوردم

از اول دیروزم تا آخر امروزت

با زوایای آشکارش!..

من افتخارم این است

برای کعبه‌ی سراب‌ها دویدم

نه در پی خود فریبی،

نه پایبند سراب شدم.

-در روزگار هزار نیرنگ   شاید تا ابد سراب-

ای ستوه، در خضوع من

 سطوحِ نظر را وسیع کن!

 

 

                                                                        یلدای 89

 

 

 

 

+ نوشته شده در 89/10/14 توسط علی |


کمی شتاب می‌‌کنی؟
امشب که دوباره پی بردم
ابعاد تنهایی من از
 تمام شب وسیعتر است
خجالت می‌کشم از قدم‌هایی
 که دیگر سراغ کسی را نمی‌گیرند
چشم‌هایی که سال‌هاست
روحم را به اتفاقی خیره نکرده است.
خجالت می‌کشم از افق‌هایی
که از پیشانی چین خورده‌ی من فرار می‌کنند
عجیب یاد روزهایی می‌افتم
که نیاز دوست
در قایم‌باشک و توپ خلاصه می‌شد.
عجیب به دلم افتاده
پای درخت قدیم
دوباره تاب بخورم.
دوباره بین برهنگی و کفش
با اشتیاق انجیر فاصله بردارم
من آماده‌ی هیچ رسالتی نیستم
به هیچ طراوتی  
دلم خوش نیست
هیچ زمزمه‌ای
مرا به هم‌آورد "تو" و" تقدیر" نخواهد برد

شتاب نمی‌کنی؟
خسته‌ام از راه‌هایی
که هیچ‌وقت
به تسکین ستوه ختم نمی‌شوند
خسته‌ام از ثانیه‌هایی
که هیچ وقت
از رأس قرار دوست نمی‌گذرند
منی که قرابتم با خاک
از همه بیشتر است  
و تلفیق هبوط را
با تجدید و رجوع
از نزدیک دیده ام  
منی که رفتن را
حوالی قبور
از لِی‌لِی و الّاکلنگ بیشتر میدانم
امشب دوباره پی بردم
چه خوب می‌شد اگر
تو زودتر می‌رسیدی
دستم را زیر صورتم می‌گذاشتم و دراز می‌کشیدم
مرا به مرگ گرم فرو می‌بردی

+ نوشته شده در 89/09/22 توسط علی |


مرا سراغ نمی‌گیرند.

    تمام روزان گذشته اگر وزشی،

               اگر کوتاهِ غمخانه تماشا بود;

به آینده چه دل بستم؟!

خیالات خام بیهوده چرا نمی‌میرند؟

تا ابد تنهایی

پیرمرد فرتوتِ بار دانش بر دوش!

مضحکانه اگر تا حال

      نیشتر یأس این پوچستان را

                         نیرنگِ تو حاشا بود;

ای رفیق! ‌

   ای برادر!

       ای دوست...

تو را سراغ نمی‌گیرند.

فرد فردی که در گذرت

همنشین یک چند شب تنهایی‌شان

دیگر از اندرز تو سیرند!

گاه هرچند،

 با تو هم‌صحبتی نیکوست...

به درونم چه کسی مشتاق است

که چه آه‌ها!

     که  چه تر‌س‌ها!

            که  چه درد‌ها!

 در غل و زنجیرند.

با دلِ رنجورِ از شکستگی‌ها پیرم

تا التیام قدم‌هایم در مرگ

باور کنم یا نه!

تمام جاذبه‌ها دیرند! 

در بغض‌هایی که اسیرم.

تو کجایی، صحنه‌ی تنهاییِ ویرانگرِ قصد!

در تو آرام  بگیرم

از گوشه‌ی چشمِ در خواب، بیدار

در چهار سویِ تاریک نا ‌دور دست

هرچه از ناجنبنده افق، دیوار! دیوار!

من‌ِ رَفیق!

    منِ برادر!

        منِ دوست!

در تو آرام بمیرم

 

 

+ نوشته شده در 89/09/08 توسط علی |


مرا به فکر بیاندازید

که از هذیان هجر برخیزم.

تب‌کرده‌ی آفتاب هجیر

که امتداد نگاهش را

به کرانه‌ی طلوع پیوند زنم .

مرا به فکر بیاندازید که برگردم ،

که بغض‌های بند غرور نهاده‌ام را

با اندوه خیس

بر شانه‌هایش بشکنم ...

دیگر سوار هیچ دوچرخه‌ای نخواهم شد!

و تَرَک چشم‌هایم را

از انکسار فراق

در سکون همیشه مخفی خواهم داشت.

در تنگنای محاق

دیگر به سمت هیچ ستاره‌ای اشاره نخواهم کرد...

من حضور نهان متلاشی

+ نوشته شده در 89/03/13 توسط علی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

فروردین 1391

بهمن 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
خرداد 1389
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386



پیوندها

سفر
قلم های کاغذی
اهانت
شبلی
کال میوه
الاغی که یونجه رو می فهمید...!
یادداشت های يك دختر ترشيده
نیست
نبض یک ..
ایما پرند
بهمن خباز روشن
لیلا کردبچه
گروس عبدالملکیان
علی اسداللهی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin